تبليغاتX
آمد اما بيصدا خنديدورفت...لحظه اي در کلبه ام تابيدو رفت....آمد از خاک زمين اما چه زود...دامن از خاک زمين برچيد و رفت ...ديده از چشمان من پنهان نمود ...از نگاهم رازها فهميدورفت ...گفتم اينجا روزني از عشق نيست...پيکرش از حرف من لرزيدورفت...گفتم از چشمت بيفشان قطره اي...ناگهان چون چشمه اي جوشيدو رفت...گفتمش من را مبر از خاطرت ....خاطراتش را به من بخشيدو رفت.... ¸.•*سرت را عقل باید بیکلاهی عار نیست¸.•*
♥.:::. به نام او که اگر حکم کند همه محکومیم.:::.♥
که جاودانه خود را به دریاچه سپرد.............

 

سلام به همه کاربران گرامی اگه چند دقیقه بیشتر صبر کنید صفحه لود میشه عزیزانی که تو نظرات گفتن هم فونت هم صفحه سیاهه حتما صفحه کاملا براشون لود نشده   باتشکر (سحر) 

 

 

 

که جاودانه خود را به دریاچه سپرد.............

 

تموم نشده بود گوئی آن را انتهائی نبود بیخودانه میآمد اشکهائی که نباید میامد از خونه

 

 که بیرون زد امید برگشتن نداشت فکر بدی توی ذهن کوچیکش میچرخید ذهنش خالی

 

شده بود میترسید ساعت از نیمه شب رها شده بود وبه سرعت باد میچرخید آنچنان که

 

مولا علی فرموده بود زمانو فرصت همچون ابر میگذرند ... نمیدانست به کدام جهت

 

رو کند .... از این همه ندانستنها حرصش گرفته بود .....شاید باید میخوابید ....خوابی

 

که آرامش میکرد....چشمان خیسش را آرام میبست و حس میکرد در تشک خیال فرو

 

رفته ...آه که چه حس خوبی بود ....بهترین راه بود ولی ...بوق...بوق....نمیشد آرامش

 

به شهر بیگانه بود خواب چاره ساز نبود ......به تندی راه میرفت گوئی به دنبالش

 

میگردند همه ثانیه ها ...و او بی ابا میدوید تا دست زمان به او نرسد آرام نشست و...نه

 

دیگر یارای رفتنش نبود ....نشسته بود احساس آرومی میکرد ...حواسش برگشته بود

 

مثل کبوتری که به لونش برگرده جای خوبی بود ....برای فکر کردن برای آروم

 

شدن....یک آن فکر کرد چرا اونجاس؟ ساعت از نیمه شب رها شده بود همه به سمت

 

خونه ها بودند پسر ها با دختر ها مادر و پدر ها با بچه ها بی توجه به حال او که کنج

 

خیابان تنها نشسته بود ..............آرام زمزمه میکرد لحظه ها را با تو بودن در نگاه

 

تو شکفتن حس عشقو در تو دیدن مثل .......مثل هیچ چیز نبود حتی یک

 

رویا ...ساعت از نیمه شب رها شده بود فکر بدی در ذهن کوچکش میچرخید ....فکر ا

 

و به هدفهای بی پایانش جامه عمل میپوشاند ....همچنان که وقتی در کنار او بود ا

 

هدافش رسیدنی بود او که نبود هدف ها به چه درد میخورد ...او که  همه بودنها و ن

 

بودنها را معنا میداد ...حال که نیست چه؟.....فکر بدی در ذهن کوچکش

 

میچرخید .....مرگ تنها راه بود ....واژه ای که همیشه از آن میترسید حال بهترین راه

 

رهائی بود ...... حس پاتیلیو گیجی مضحکی داشت  .....به جنبش آمده بود به طرف پل

 

در حرکت بود از درون اورو به مرگ میخواندند اما از برون او را میکشیدند ...گاه جا

 

میزد ...میگریخت میرفت اما در ذهن خود به عقب ....به گذشته به لحظه های بود ن

 

او  اولین بار بود کسی را چنین عاشق خود

 

میپنداشت افسوس لحظه های با او بودن اندک بود....به پل رسید هزار فکر از ذهن او

 

میگذشت ...گناه از چه کسی بود ؟به دورترین نقطه ی دریاچه مینگریست به جائی که

 

آسمان به زمین میرسید.....به افق.... ماه روی دریاچه به روشنائی میدرخشید چه

 

زیبائی پرشکوهی به دریاچه داده بود دوست داشت در این زیبائی غرق شود از پل که

 

به پائین نگریست وحشت وجود او را پر کرد خود کشی گناه غیر قابل بخششی

 

بود ...اگر میمرد ....اگر خود را به دست رودخانه میسپرد آیا خالقش او را

 

میبخشید؟....بغضش گرفت ....بغض را در گلو نشکست بر خلاف همیشه .....چقدر

 

آرزو داشت وقتی بغض دارد فریاد بزند ...فریاد میکشید....نعره میزد ...نعره ی او به

 

بلندای عرش رسید عرش کبریائی لرزید....آه کرد ...خاموش ماند ...خسته بود ....راه

 

کجا بود؟  نشست از نرده ها به پائین مینگریست ....خسته بود ...جسمیو از اون بدتر

 

روحی .....به افق مینگریست به جائی که آسمان به زمین میرسید .....این همیشه

 

باوری غیر قابل درک بود یک لحظه از افکار خود رها شد ...

 

 آری آسمان به زمین رسیده بود...وقتی آسمان به زمین

 

رسیده پس اونیز میتوانست ....ساعت از نیمه شب رها شده بود ....به تندی

 

میگذشت ....جوان به خود آمد .....هنوز آخر جاده نبود.....امیدی جاودانه به خالقی

 

جاودانه ....زیر لب خواند ...اقرا ...اقرا بسم ربک الذی خلق.....بخوان به نام او ...به

 

نام او که آفرید  دوتا دوتا تا عشق بورزید تا با یکدیگر باشید نه بر پایه ی نیاز ها که

 

راز ها......و اگر در امر خویش پاک بودید به هم میرسید و اگر نرسیدید پایان راه

 

نیست ....وعده ی جهانی باقی را به شما میدهم .....ساعت از نیمه شب رها شده

 

بود.....بلند شد سر به آسمان بلند کرد خدا را شکر گفت ....ته دلش خالی شد .....امید

 

داشت به او که همه ی زندگیش بود برسد اما او مرده بود .....فراموش کرده بود برای

 

چه به آنجا آمده بود ....پاهایش سست شد ...دوباره نشست اشک میریخت ......انقدر

 

گریه کرد تا خسته شد چشمانش را بست .....قاصدکی نورانی را دید ....همه چیز را

 

فراموش کرده بود قاصدک به نظر زیبا بود بوی خوبی میآمد ....هوای سرد شب

 

احساس نمیشد باد گرمی میوزید قاصدک به نور میرفت .....به دنبال قاصدک

 

رفت ....رفت تا چشم باز کرد دید از جائی که پل خراب بود به پائین پرت شده.....مهم

 

نبود قصدش گرفتن قاصدک بود ......به سختی روی تخته سنگ افتاد هنوز نفس

 

میکشید .....قاصدک به آرامی کنار او نشست....قاصدک رو توی دستای سردش

 

گرفت ...دیدی آخرش گرفتمت؟.....نوری به چشمش زدو آروم چشماشو بست..........

 

که جاودانه خود را به دریاچه سپرد.....زمان ایستاد .....دستای سردش سردتر

 

شد .....دختری را میدید ...آری او همان بود که همه ی زندگی او بود....

 

 واین چنین پروردگارت اورا به آرزویش رسانید بدون این که به گناه غیر قابل

 

بخشایش خودکشی گفتار شود..............هر چه خواهی ز او بخواه عشقت را قلبت را

 

و همه ی زندگیت را که او خالق بی نیاز ماست.

 

پروردگارم به تو عشق میورزم و تنها از تو طلب یاری میکنم که تو بخشنده ترینی

 

محقر :سحر(کلیه ی داستان از خودم بود)  

              

   من به نظر شما محتاجم و این نیاز را نتوان پنهان کرد

 

+ به مرکب غم نوشته شده توسط سحردر  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 0:5  سحر | 
نگاه آسمون سرده اونم آفتاب و گم کرده زمستونه زمستونه تو باور ميکني يا نه؟ هوا ابري و دلگيره ولي بارون نميگيره براي گريه حيرونه تو باور ميکني يا نه؟ زينگ زينگ تيله هاي غربت آرامشم ميدهد.وبي ترديد قدم در راه بي پايان مينهم آي آدمها برويد بگذاريد به درد خود بميرم ودير زمانيست به حال تارزان غبطه ميخورم کاش زبانتان را نميفهميدم و معنيه زخم زبانهايتان را نميدانستم هيچ کس تنها نيست وقتي خدا هست