تبليغاتX
آمد اما بيصدا خنديدورفت...لحظه اي در کلبه ام تابيدو رفت....آمد از خاک زمين اما چه زود...دامن از خاک زمين برچيد و رفت ...ديده از چشمان من پنهان نمود ...از نگاهم رازها فهميدورفت ...گفتم اينجا روزني از عشق نيست...پيکرش از حرف من لرزيدورفت...گفتم از چشمت بيفشان قطره اي...ناگهان چون چشمه اي جوشيدو رفت...گفتمش من را مبر از خاطرت ....خاطراتش را به من بخشيدو رفت.... ¸.•*سرت را عقل باید بیکلاهی عار نیست¸.•*
♥.:::. به نام او که اگر حکم کند همه محکومیم.:::.♥
Aşklar yalan

 

 

اگر همه جمعیت روی کره ی زمین 100نفر باشند با نسبت هائی که امروز وجود خواهد

داشت:

57 نفر آسیائی

 

۲۱نفر اروپائی

 

۸نفر آفریقائی

 

6نفر آمریکائیند(از آمریکای شمالی و جنوبی)

 

52 زن و 48 مرد

 

30نفر سفید پوست اند

 

70نفر رنگین پوست

 

30 نفر مسیحی

 

70 نفر غیر مسیحی

 

6 نفر 59%کل ثروت دنیا را دارند که از  آمریکای شمالیند

 

80 نفر در فقر زندگی میکنند

 

50 نفر از سوء تغذیه خواهند مرد

 

70 نفر میتوانند بخوابند

 

فقط یک نفر تحصیلات عالی دارد

 

فقط یک نفر کامپیوتر دارد

 

اگر شما:

هرگز مرگ خویشاوندی را در جنگ ندیده اید

 

اگر هرگز برده نبوده اید

 

اگر هنوز شکنجه و آزار نشده اید

 

بدانید که از 500میلیون نفر خوشبخت ترید!

 

اگر خوراکتان را در یخچال نگه میدارید

 

و پو شاکتان را در کمد

 

اگر سقفی بالای سرتان دارید

 

و جا ئی برای خواب

 

از 57%کل جمعیت دنیا ثوتمند ترید!

                                                        پس قدر خود را بدانید!

 

 

 

ای دوست من

خورشیدمو شهاب قبولم نمیکند

 

سیمرغم و عقاب قبولم نمیکند

 

ایروح بیقرار چه با طالعت گذشت

 

عکسی شدم که قاب قبولم نمبکند

ای دوست من:

    من آن نیـستـم کـه مـیـنمایــم

 

    نمود پیراهنی است که به تن دارم

 

پیراهنی بافته ز جان

 

                                    که مرا از پرسش های تو

 

 و تورا از فراموشی من در امان میدارد

 

آن "مــــــن"ی کـــه در مــن اسـت

 

در خانـه خامــــوشــــی ساکـن است

 

و تــا ابـد همـــانـــــجــا مـیـمـانـد

 

ناشناس و درنیافتنی

 

من نمیخواهم هر چه میگویم باور کنی

 

و هر چه می کنم بپذیری

 

زیرا سخنان من چیزی جز

 

                          صـدای اندیـشه های تـو

 

و کار های من چیزی جز

 

                         عمل آرزو های تو نیستند

 

هنگامی که تو میگوئی "باد به مشرق میوزد"

 

مـن مـیـگـویـم" آری بـه مـشـرق مـیـوزد"

 

زیــرا نمیخــواهم تـــو بدانـــی که انـدیــشه مـــن دربـنـد بــاد نـــیســــت........

 

                                                  بلکه در بند دریاست دریائی بی کران

 

تو نمیتوانی اندیشه های دریائی مرا دریابی و من نمیخواهم که تو دریابی چرا که..

 

                                                   میخواهم در دریا تنها باشم.........

 

وقتی که نزد تو روز است

نزد من شــــــب است

 

با این همه من از رقص روشنــای نیمروز

 

بر فراز تپــــه ها سخـــن مـــیــگویـــم

 

زیرا که تو ترانه های تاریکی مرا نمیشنوی

 

و سایش بال های مرا بر ستارگان نمیبینی

 

و من گوئی نمیخواهم تو ببینی یا بشنوی

 

                                             میخواهم با شب تنها باشم......

 

هنگامی که تو به آسمان خودت فرا میشوی من به دوزخ خودم فرو میروم

 

 من نمیخواهم تو دوزخ مرا ببینی

 

شراره اش چشمت را میســوزاند

 

و دودش مـــشامــت را میــآزرد

 

ومن دوزخم را بیش از آن دوست دارم که بخواهم تو به آنجا بیایی

 

 

                                         میخواهم در دوزخ تنها باشم ...........

تو به راستی وزیبائی

 

و درستی مهر میورزی

 

و مـــن از برای خاطــر تو میگویــم که

 

مهر ورزیدن به اینها خوب و زیبنده است

 

ولی در دلــــم به مهـــــرتو میـــخندم

 

گر چه نمیخواهم تو خنـــده ام را ببینی

 

                                      میخواهم تنها بخندم.................

 

دوست من تو خوب و هشیارو دانا هستی

 

یا نـــــه تو عیـن کمالی

 

و من با تــو از روی دانائی

 

 و هشیاری سخن میگویم

 

گـر چه مــن دیــوانـه ام

 

ولی دیوانگی ام را میپوشانم

 

میخواهم تنــها دیوانه باشم

 

دوست من

تو دوست من نیستی

 

ولی من چگونه این را به تو بگویم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

راه من راه تو نیست گر چه باهم راه میرویم

 

                         دست در دست......

 

                           تا چندی دیگر دمی بر بال باد می آسایم

 

                          وآنگاه زنی دیــگر باز مـرا خواهد زاییــد

( این شعر از من نیس ولی حرف دلمه)

     

به راستی کسی که توانائیه نه گفتن ندارد چه باید بکند؟

 

چگونه باید فهماند این کلمه 2حرفی را؟؟؟؟؟؟............نه

 

+ به مرکب غم نوشته شده توسط سحردر  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:32  سحر | 
که جاودانه خود را به دریاچه سپرد.............

 

سلام به همه کاربران گرامی اگه چند دقیقه بیشتر صبر کنید صفحه لود میشه عزیزانی که تو نظرات گفتن هم فونت هم صفحه سیاهه حتما صفحه کاملا براشون لود نشده   باتشکر (سحر) 

 

 

 

که جاودانه خود را به دریاچه سپرد.............

 

تموم نشده بود گوئی آن را انتهائی نبود بیخودانه میآمد اشکهائی که نباید میامد از خونه

 

 که بیرون زد امید برگشتن نداشت فکر بدی توی ذهن کوچیکش میچرخید ذهنش خالی

 

شده بود میترسید ساعت از نیمه شب رها شده بود وبه سرعت باد میچرخید آنچنان که

 

مولا علی فرموده بود زمانو فرصت همچون ابر میگذرند ... نمیدانست به کدام جهت

 

رو کند .... از این همه ندانستنها حرصش گرفته بود .....شاید باید میخوابید ....خوابی

 

که آرامش میکرد....چشمان خیسش را آرام میبست و حس میکرد در تشک خیال فرو

 

رفته ...آه که چه حس خوبی بود ....بهترین راه بود ولی ...بوق...بوق....نمیشد آرامش

 

به شهر بیگانه بود خواب چاره ساز نبود ......به تندی راه میرفت گوئی به دنبالش

 

میگردند همه ثانیه ها ...و او بی ابا میدوید تا دست زمان به او نرسد آرام نشست و...نه

 

دیگر یارای رفتنش نبود ....نشسته بود احساس آرومی میکرد ...حواسش برگشته بود

 

مثل کبوتری که به لونش برگرده جای خوبی بود ....برای فکر کردن برای آروم

 

شدن....یک آن فکر کرد چرا اونجاس؟ ساعت از نیمه شب رها شده بود همه به سمت

 

خونه ها بودند پسر ها با دختر ها مادر و پدر ها با بچه ها بی توجه به حال او که کنج

 

خیابان تنها نشسته بود ..............آرام زمزمه میکرد لحظه ها را با تو بودن در نگاه

 

تو شکفتن حس عشقو در تو دیدن مثل .......مثل هیچ چیز نبود حتی یک

 

رویا ...ساعت از نیمه شب رها شده بود فکر بدی در ذهن کوچکش میچرخید ....فکر ا

 

و به هدفهای بی پایانش جامه عمل میپوشاند ....همچنان که وقتی در کنار او بود ا

 

هدافش رسیدنی بود او که نبود هدف ها به چه درد میخورد ...او که  همه بودنها و ن

 

بودنها را معنا میداد ...حال که نیست چه؟.....فکر بدی در ذهن کوچکش

 

میچرخید .....مرگ تنها راه بود ....واژه ای که همیشه از آن میترسید حال بهترین راه

 

رهائی بود ...... حس پاتیلیو گیجی مضحکی داشت  .....به جنبش آمده بود به طرف پل

 

در حرکت بود از درون اورو به مرگ میخواندند اما از برون او را میکشیدند ...گاه جا

 

میزد ...میگریخت میرفت اما در ذهن خود به عقب ....به گذشته به لحظه های بود ن

 

او  اولین بار بود کسی را چنین عاشق خود

 

میپنداشت افسوس لحظه های با او بودن اندک بود....به پل رسید هزار فکر از ذهن او

 

میگذشت ...گناه از چه کسی بود ؟به دورترین نقطه ی دریاچه مینگریست به جائی که

 

آسمان به زمین میرسید.....به افق.... ماه روی دریاچه به روشنائی میدرخشید چه

 

زیبائی پرشکوهی به دریاچه داده بود دوست داشت در این زیبائی غرق شود از پل که

 

به پائین نگریست وحشت وجود او را پر کرد خود کشی گناه غیر قابل بخششی

 

بود ...اگر میمرد ....اگر خود را به دست رودخانه میسپرد آیا خالقش او را

 

میبخشید؟....بغضش گرفت ....بغض را در گلو نشکست بر خلاف همیشه .....چقدر

 

آرزو داشت وقتی بغض دارد فریاد بزند ...فریاد میکشید....نعره میزد ...نعره ی او به

 

بلندای عرش رسید عرش کبریائی لرزید....آه کرد ...خاموش ماند ...خسته بود ....راه

 

کجا بود؟  نشست از نرده ها به پائین مینگریست ....خسته بود ...جسمیو از اون بدتر

 

روحی .....به افق مینگریست به جائی که آسمان به زمین میرسید .....این همیشه

 

باوری غیر قابل درک بود یک لحظه از افکار خود رها شد ...

 

 آری آسمان به زمین رسیده بود...وقتی آسمان به زمین

 

رسیده پس اونیز میتوانست ....ساعت از نیمه شب رها شده بود ....به تندی

 

میگذشت ....جوان به خود آمد .....هنوز آخر جاده نبود.....امیدی جاودانه به خالقی

 

جاودانه ....زیر لب خواند ...اقرا ...اقرا بسم ربک الذی خلق.....بخوان به نام او ...به

 

نام او که آفرید  دوتا دوتا تا عشق بورزید تا با یکدیگر باشید نه بر پایه ی نیاز ها که

 

راز ها......و اگر در امر خویش پاک بودید به هم میرسید و اگر نرسیدید پایان راه

 

نیست ....وعده ی جهانی باقی را به شما میدهم .....ساعت از نیمه شب رها شده

 

بود.....بلند شد سر به آسمان بلند کرد خدا را شکر گفت ....ته دلش خالی شد .....امید

 

داشت به او که همه ی زندگیش بود برسد اما او مرده بود .....فراموش کرده بود برای

 

چه به آنجا آمده بود ....پاهایش سست شد ...دوباره نشست اشک میریخت ......انقدر

 

گریه کرد تا خسته شد چشمانش را بست .....قاصدکی نورانی را دید ....همه چیز را

 

فراموش کرده بود قاصدک به نظر زیبا بود بوی خوبی میآمد ....هوای سرد شب

 

احساس نمیشد باد گرمی میوزید قاصدک به نور میرفت .....به دنبال قاصدک

 

رفت ....رفت تا چشم باز کرد دید از جائی که پل خراب بود به پائین پرت شده.....مهم

 

نبود قصدش گرفتن قاصدک بود ......به سختی روی تخته سنگ افتاد هنوز نفس

 

میکشید .....قاصدک به آرامی کنار او نشست....قاصدک رو توی دستای سردش

 

گرفت ...دیدی آخرش گرفتمت؟.....نوری به چشمش زدو آروم چشماشو بست..........

 

که جاودانه خود را به دریاچه سپرد.....زمان ایستاد .....دستای سردش سردتر

 

شد .....دختری را میدید ...آری او همان بود که همه ی زندگی او بود....

 

 واین چنین پروردگارت اورا به آرزویش رسانید بدون این که به گناه غیر قابل

 

بخشایش خودکشی گفتار شود..............هر چه خواهی ز او بخواه عشقت را قلبت را

 

و همه ی زندگیت را که او خالق بی نیاز ماست.

 

پروردگارم به تو عشق میورزم و تنها از تو طلب یاری میکنم که تو بخشنده ترینی

 

محقر :سحر(کلیه ی داستان از خودم بود)  

              

   من به نظر شما محتاجم و این نیاز را نتوان پنهان کرد

 

+ به مرکب غم نوشته شده توسط سحردر  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 0:5  سحر | 
Turkce masal

    merhaba  benim güzel arkadaslarim  

 

 

 

                                hayat asllery

 

hayat bir bisiklet binmek gibider pedali çevirmeye devam ettiğiniz sürece düşmesiniz 2.yenilmesi gereken ilk düşmanlar: öfke ve umutsozluk

 

 

 

        insanlar farkı 

insanlar arasındaki gerçek fark enerjidir soğlam bir irade belirlenmiş bir amaç yenilmez bir özım her şeyi başarabilir buyuk adamlarla kuçuk adamlari bir birinden ayiranda büdür

                                                 .Tumas fuller.

 

 

Hoşça kalın çiçey lerim


ادامه مطلب
+ به مرکب غم نوشته شده توسط سحردر  جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 20:46  سحر | 
غم و غصه سیری چند؟ تغییر رویه من در آپ

گر بدینسان زیست باید پست

 

من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم

 

بر بلند کاج کوچه بن بست

 

گر بدینسان زیست باید پاک

 

من چه نا پاکم اگر ننشانم از ایمان خود چون کوه

 

یادگاری جاودانه،بر طراز بی قبای خاک

 

من اگر دختر نفرین شده ی اندوهم........

اگر از نسل گل هرزه به روی کوهم.........

اگر از کل جهان وارث یک احساسم........

تو همان آدمک چوبی پیمان شکنی......

 

که فقط لایق آتش زدنی.....

                                        که فقط لایق آتش زدنی......

 

از کجا آمده ای  آمدنت بهر چه بود؟

به کجا میروی آخر گل سرخ اطلسی؟

دل به دریا بستی دل به رویا بستی

به کجا چنین شتابان همدم  و همنفسی

گل زیبای چمن آمدی وخوش آمدی

عزم رفتن نکنی و دل مارو بشکنی

 

چند کلام حافظ برای  شاخه نبات(معشوقه حافظ):

 

ز دست کوته خود زیر بارم                که از بالا بلندان شرمسارم

 

مگر زنجیر موئی گیردم دست            وگر نه سر به شیدائی برارم

 

زچشم من بپرس اوضاع گردون          که شب تا روز اختر میشمارم

 

بدین شکرانه میبوسم لب جام            که کرد آگه ز روز روزگارم

 

اگر گفتم دعای می فروشان             چه باشد حق نعمت میگذارم

 

من ازبازوی خود دارم بسی شکر       که زور مردم آزاری ندارم

 

                      سری دارم چو حافظ مست لیکن

                          به لطف آن سری امیدوارم

میخواهم از شیطان بگویم از کسی که وسوسه میکند ...کسی که به نیستی میکشاند

به نابودی میراند ....کسانی که این مطلب رو میخونند باید بگم شاید کاملا بیربط باشه با موضوع وبلاگم یا حتی آپم ولی چون به تازگی فهمیدم دوست دارم بقیه هم استفاده کنن .............

از شیطان میگفتم که شیطان به اجازه خداوند در زمان محدود و در مکان محدود برای وسوسه انسان آمده و هیچگونه قدرت فاعلی ندارد و فقط قدرت وسوسه دارد و در دنیا و آخرت در خواب و بیداری دارای ذره ای قدرت جسمانی نیست....

اما در دین مسیحیت شیطان قدرت مطلق دارد و در اسلام قدرت مطلق ندارد و در باور زرتشت خداوند آفریننده ی بدیها و زرتشتی ها و اهریمنی ها نیست و خود انسانها آنها را میسازند و شیطانی که مسیحیت قائل است با اسلام متفاوت است در اسلام وسوسه میکند و قدرت اغفائی دارد ولی در مسیحیت شیطان میتواند جبارانه انسان را به تسخیر خویش درآورد.............

 

منبع:اطلاعات شخصی که از یک برنامه تلوزیونی حاصل آمده

 

 

در پناه خدای آب وآئینه

 

به خاطر این جغله یه نظر بده تا آپ بعدی خدافظ

در ادامه مطلب چند تا عکسه که دیدنش خالی از لطف نیست.

توصیه میکنم حتما ببینید.

۱خبر خوشم برا چاپگر های عزیز وبلاگ نویسمون:

راست کیلیک رو از وبلاگ برداشتم چون عکسا یکم سنگینن باید راست کیلیک کنین و شاو پیکچیرو بزنین.

ولی بالا غیرتا کپی حرام اعلام شده کپی نکنین.


ادامه مطلب
+ به مرکب غم نوشته شده توسط سحردر  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 15:55  سحر | 
به چه دل می بندی؟