تبليغاتX
آمد اما بيصدا خنديدورفت...لحظه اي در کلبه ام تابيدو رفت....آمد از خاک زمين اما چه زود...دامن از خاک زمين برچيد و رفت ...ديده از چشمان من پنهان نمود ...از نگاهم رازها فهميدورفت ...گفتم اينجا روزني از عشق نيست...پيکرش از حرف من لرزيدورفت...گفتم از چشمت بيفشان قطره اي...ناگهان چون چشمه اي جوشيدو رفت...گفتمش من را مبر از خاطرت ....خاطراتش را به من بخشيدو رفت.... ¸.•*ذهنیات سحر¸.•*
¸.•*ذهنیات سحر¸.•*
♥.:::. به نام او که اگر حکم کند همه محکومیم.:::.♥
آزاذ
خدايا بيمناك و هراسانم

دلم تنگ ديدار است و سرگردان و حيران در اين بيشه ي گرگان.

بارالها مرا درياب كه تنها تو مي تواني.

نفسهايم ديگر به شماره افتاده اند؛

وليكن من هنوز اميد بازگشت به حيات دارم.

يا رئوف! چشمان باراني ام به تمناي مهر تو اينگونه مي بارد.

رسيدن به آرزوهاي ديرينه ام

از صفاي توچشمه سار اميد مي شود

و لبريز از شوق مي گردد.

دستانم را به سوي عشق ازلي و جاوداني ات

رو به سوي الرحمن و رحيميت

تا نهايت ندامت بالا مي برم ،

شايد نيم نگاهي بر پريشانيم نمايي

و پرده از غبار غم اين دل بزدايي.

آنگاه چون بلبلي كه سالها

در قفس نفس خويش زنداني هوي و هوس بوده

لحظه لحظه ي آزداي اين تنگناي نفرت از جدايي را جشن مي گيرم

و با تو عهد و پيمان مي بندم

كه تا آخرين نفس جز بر تو عاشق نگردم،

كه عاشق شدن بر غير از تو سزا نباشد.

مرا درياب اي بهترين مدد.
|+| نوشته شده توسط سحر در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388 ساعت 13:23 |

خنده هائی که گاه انسانها در من میشکنند وگاه........خود میشکنم.....

 

اینجا میشکند نیمچه خنده ای که گه گاه میکنم

خنده با من دیریست خیال آشتی ندارد

خنده ای نمیکنم

چند صباحی پیش در کشمکش دردی جانکاه صمیمانه خندیدم

آخ اگر بدانی این خنده تصادفی را چقدر وحشیانه در لرزش لبانم شکستند......

عزیزکم در خروار ها خاک گم گشته 

میگویند حال جسم گرم و نحیف او پوسیده

من باورم نیست

باورم نیست سرو من چنین قد خمیده باشد

مرا باور این نیست

خوشا حال خاک را که چون تو را درون خود دارد

حال دیگر گرمائی که اذان من است به خاک میبخشی؟

دستانی که اذان من است را نسیب مشتی خاک میکنی؟

زمستانی که رهسپار خاک بود

زمان با برف خود آنشب برای او کفن میدوخت

درون کاخ زیبا چلچراغی تا سحر میسوخت

خدایا ای خداوندا بس است این درد بی درمان

بس است این روز ها و این شب های بی پایان

ومن امروز از زندگی سیرم

و دوست دارم دست مرگ را به گرمی در دستانم بگیرم

دیر زمانیست در زندان این فکر اسیرم

غرق در دریایی آرام به سوی بی کران ها

جائی که دیگر نمیشکند نیمچه خنده ای که گه گاه میکنی

 

داستان یک دیوانه

این بارون خیال بند اومدن نداره .....مگه نه؟....صدای خفشو میشنوم که آروم میگه آره ...میتونی  بیای

کنار پنجره؟....صداش نزدیکتر میشه .....من همینجام....اوهوم...تو بارونو دوس داری مگه نه؟....آره من

 همیشه بارونو دوس داشتم....ولی من بدم میومد آخه یاد تورو برام زنده میکنه...برمیگردم لباس سفید

 خوشگلی پوشیده مثل فرشته ها شده....هنوزم لبخند میزنه....میدونی خیلی میترسم...از چی؟از

اینکه منو فراموش کنی...نه تو همیشه توی قلب من موندگاری این فکرو نکن...ولی من نباید توی فکر تو

 موندگار بشم میفهمی که؟....نه نمیفهمم آخه چرا ....باز چیکارکردم غرغروووو......هیچکار...تو باید باورت

 شه که من دیگه نیستم ....من مردم....توی چشمای قشنگش زل میزنم کاش دلم میومد یه سیلی

 بهش میزدم تا بفهمه که نمرده جای سیلی رفتم که دستاشو بگیرم ولی نتونستم...با خودم

گفتم...عادتشه چرتو پرت زیاد میگه منم عادت کردم ....خودت چرتو پرت میگی...برگرد...چرا؟...تو برگرد

 عکس منو ببین....عکستو میخوام چیکار تماشای خودت قشنگتره ...به اصرارش برمیگردم...عکسشو

میبینم یه شال سیاه سرشه ...لبخند همیشگیش رولبای قشنگش جاریه بالای قاب عکس روبان سیاه

پیچیدن....میبینی اگه من نمردم روبان واسه چیه پس....به سادگیم میخنده....با اینکه به تمسخر

میخندید ولی صدای خندش تو عمق وجودم رسوخ میکرد...در اتاقمو یکی با انگشتاش نوسان

میده....مادر منم وقت قرصاته...میاد تو ...هیچی توی دهنم نمیچرخه تا بهش بگم....در حالی که قرص

 اولو میذاره تو دستام میگه...عجب بارونیه هر چی رخت بود دوباره خیسشون کرد....من میگم بارون

 بده ...ما چیکار کنیم بعضیا بارونو دوس دارن...میخنده ...ناشکری نکن مادر...بعضیا مثلا کی؟....خانوم

خانومای کله پوک من ...خندش تلخ میشه...باور نداری از خودش بپرس...درحالی که میگم  خانوم

خانومابهش بگو... برمیگردم پشت سرم... کسی اونجانیس...رومو میکنم به طرف مادر ...مات و مبهوت

 نگاش میکنم حرفی نداشتم بزنم.....همونجور خیره بقیه قرصارو گذاشت کف دستم....اشک تو

چشماش حلقه زده بود ....رفت بیرون ...چند دقیقه بعد صدای نعره بلندی اومد ....صدای هق هق یه

مادر...اون رفته بود...بازم تنها شدم ...شب خوابیدم...صبح ...سلام آقا صبح بخیر....جوابشو ندادم....با

من قهری؟....آره قهرم دیروز تنهام گذاشتی...ببخشید...باشه عوضش امروز دیگه نباید بری تا وقت خوابم

باید اینجا باشی....ولی تو که اینجا نیستی...چرا؟...امروز باید بری یه جائی....کجا؟....پیش

من....میخندم ...بیمزه...چرا میخندی؟...آخه میگی پیش من...خوب آره....کله پوکیت بس نبود خنگم

شدی ...اصلا طلاقت میدم یه زنی که هم کله پوک باشه هم خنگ نمیخوام ...بلند میخندم ....خنده ای

که خیلی وقت بود نکرده بودم...اون نمیخنده ...باحالت نگرونی به من خیره شده....مسخرش

میکنم...نترس بابا طلاقت نمیدم....بهش خیره میشم چقدر زیباست...من که پیشتم چرا میگی میای

 پیش من.....مگه یادت رفته من مردم ...توئم میمیری میای پیش من....خیره موندم ...اینکه خیلی

خوبه...مسخره نکن...مادرت ازدوری تو دیوونه میشه ...همونطور که تو شدی ازدوری من....د نشد دیووونه

 خودتی تیکه ننداز...این پائیز دست بردار نیستا دیروز بس نبود امروزم داره میباره....بحثو عوض نکن...برو

 با مادرت حرف بزن...واسه چی؟...بهم زل زده و اخم کرده...خوب آخه وقتی باش حرف میزنم ...گریه

میکنه نمیخوام ناراحت بشه...مجبور میکنه با مادر حرف بزنم ....زیاد طولش نمیدم میرم اطاق خودم تا

بازم ببینمش ولی نبود دوباره میرم پیش مادر...چقدر خوشحال بود که من حالم خوبه و دیگه از ااطاق

میرم بیرون...تو این چند ماه این همه خوشحال ندیده بودمش...قربون صدقم میرفت...شب باهم غذا

خوردیم و رفتیم که بخوابم امیدواربودم ببینمش...ولی بازم نبود ...خوابیدم با دلخوری....نصفه های شب

بود اومد صدام زد....عزیزم...بیدار شو وقته رفتنه...کجا؟...پیش من...نصف شبی شوخیت گرفته؟گفتم

دوس دارم همیشه ببینمت ولی نه نصف شبی...دستتو بده...دستشو گرفتم....بلندم کرد...مثل همیشه

نبود حاله ای نورانی اطرافش بود ...با هم به سمت پنجره رفتیم...فکر میکردم خوابه هی سیلی به سرو

 صورتم میزدم....ولی خواب نبود بعدش نفهمیدم چی شد ....مثل باد گذشت دستمو ول نمیکرد ...تا به

 خودم اومدم دیدم تو قبرستون محله خودمونیم...داشتن یکیو خاک میکردن ....جلوتر رفتیم....مادرم

 بدجوری خودشو میزد ....به رو مرده که نگاه کردم دیدم منم ....جیغ بلندی زدم بازم فکر میکردم

خوابه.....ولی واقعیت داشت.....من مرده بودم ...آدمای زیادی اونجا بودن ....با طعنه گفت:میبینی سر

خاک توئه دیوونه چقدر آدم اومده؟....هنوز میترسیدم بازم فکر میکردم خوابم...همه رفتن من موندمو

اون ...خورشید داشت غروب میکرد........خوشحال بودم ...آخه ازاین به بعددیگه با همیم....همه عزیزان

 روزی خواهند رفت و تنها مشتی خاک تنشون که سرده و زود فراموش میشه به یادگار خواهد موند پس

 قدرشونو بدونیم ولی وابستشون نشیم....وابستگی خیلی سخته....

 

محقر :سحر                                                             

 همه مطالب از خودمه ................لطفا کپی نکنین ....

                                                               

|+| نوشته شده توسط سحر در شنبه بیستم مهر 1387 ساعت 22:30 |

آزاد .............مطالبی که انباشته شده بودن توی ذهنم.......

گاه که به تنهائیه خود مینگرم

از خیرگی من دیوارها نیشخند میزنند

پنجره ها هم به من میخندند

همه روال خود را دارند

آب به خود

باد به خود

خورشید به  خود

و آدمها به خود

حتی پروانه کوچک باغ نیز به خود

مینگرند

ولی من هنوز خود را نیافته ام

شاید من نیز به خود مینگرم

چه خودخواهیم

منو آبو بادو خورشیدو آدمها

حتی پروانه کوچک باغ

خستگی بعد کار .......ولو شدنم یادم نمیاد.....خواب سنگینی بود .....صدای عجیبی

میشنوم .....میترسم....چشمام که باز میشه اولین بار به پنجره خیس اتاقم میخوره.....تو تاریکی و

 انجماد اتاق به پنجره نزدیک میشم باز که میکنم دونه دونه میخوره رو صورتم آرومم میکنه ....مثل آب رو

 آتیش.....چه سکوت عجیبی .....میرم بالای پنجره .....پائینو که نگاه میکنم سرم گیج میره....یادم رفته

بود طبقه چهارم خونه داریم.....اینبار بالارو نگاه میکنم......دستامو میبرم زیر بارون بیشترو

بیشتر.....صورتم خیسه خیسه....آرزو کردم همه بدنم زیر بارون باشه.....یکی هلم

داد.....افتادم.....نزدیکای زمین بودم .....از خواب پریدم....صورتم خیسه خیسه...عجیب بود سرمو بالا

کردم....پنجره باز بود من زیر بارون خیسه خیس بودم....همه بدنم زیر بارون بود....گاهی فکر میکنم بهتره

 بخوابمو آرزو کنم.....

توی طرح بودم ....توی مناطق مین گذاری شده...دنبال پلاک بچه های مفقودالاثر....همه خواب بودن

تنهائی زدم به دل بیابون....

یکی بلند صدا میزد لاله .....از پشت سر.....اسم من که لاله نبود.... انقدر خسته بودم که حاضر نبودم

برگردم و ببینمش.....تا جائی که من میدیدم هیچ کسی اونجا نبود....با خودم گفتم کی بجز اواره ای مثل

 من  میتونه تو این بیابون باشه....پس اون باکیه؟.....بازم میگفت لاله.....تشنه ام بود...بهتربود برگردمو

 ازش آب بخوام...تا خواستم برگردم انقدر نزدیک شده بود که داد زدنم باعث خجالتم شد....کر که نیستم

 خانوم...لاله میخواین؟....سرم گیج میرفت تو اون حال باخودم گفتم کی اینجا ازش میخوادلاله بخره....چرا

 یه سرباز با این لباس اینجاس؟... نیروئی نداشتم که این سوالو ازش بپرسم....چشمام سیاهی

رفت....وقتی به هوش اومدم ....صورتم خیسه آب بود...قمقمه پر آب رو کنارم دیدم....مثل قحتی زده ها

سر کشیدم...اثری از سربازه نبود....صدای بچه ها اومد که با صدای بلند منو صدا میزدن.....آخه من گم

شده بودم.....توی گیجیه خودم.....روی قمقمه کنده بودن....یادگار سید حسین مهدوی....به سقای

 وظیفه شناس کربلای 5.....علی خالدی....تو لیست رو که دیدیم....فهمیدیم...علی خالدی...مسئول آب

 ویخ بچه های جبهه بوده...موهای بدنم سیخ شدن.....احساس کرختی عقل و شعور سختی داشتم....یا

 سید الشهداء.....

 

محقر: سحر

تمامی مطالب از خودم بود در صورت مشاهده مورد مشابه به من اطلاع بدین.

 

سلام سارا خانوم نمیدونم کی هستین ولی من نتونستم برم وبلاگتون آدرس اشتباهی بود اگه اومدی

 آدرس کامل بده بیام اون کدی رو که خواسته بودی بهت بدم گلم.

 

 

|+| نوشته شده توسط سحر در شنبه بیست و سوم شهریور 1387 ساعت 19:54 |

آهنگ زیبای ابرو گوندش همراه با ترجمه
 
قدیمی 4 هفته پيش  
سحرناز
پیشی
 
آواتار سحرناز
 
آنلاین
تاريخ عضويت: August 2008
نوشته ها: 68
ارسال پيغام Yahoo به سحرناز 
16 

آهنگ بسیار زیبای ابروگوندش خواننده
 
محبوب ترکیه ای با نامiyi şanslar


Zorla tutamam gidene yol yakışır

راه نشـــــــــان دادن سزاوار کسیه که میـــــخواد بره

aşk bir kalb yarasıdı zamanla onütülor

عشق یک بیماریه قلبیه با مرور زمــــان خوب میشه

senle ayrıldık nedlil ke ayrısı

از هم جدا شدیم چــــــــــــــــــرا که دیـــــــــــــگری

gnlümün kapısını yeni bir aşkca bilib

در قلبــــــم رو به عــــــــشق تـــازه ای بـــــــاز کرد

yanmam yikilmam senin ardindan yar

بعد تــو نــه میمیرم و نـــه از پــا میــافتم

öteki aşiklardan büyük farkım var

من با عاشقای دیـــــــــگه یه فرق بــــــــــزرگ دارم

bir gidene kal dımam aslan

یک اینکه به کسی که بخواد بره نـــمیگم بمــــــــــون

iki ezdirmem kendimi aşkda

دوم اینــــــــکه توی عشــــــــــــق نازو ادا نـــــــدارم

öç düşman olöb bayilmak yakişmaz

و سه اینکه برای دشمنم صلح رو شایسته نمیبینم



__________________
l $@l-l@r l
 
3 نفر از شهروندان ، از سحرناز به دلیل این نوشته سودمند تشکر کرده‌اند :

 

VaNDaL
2reHam's Admin
 
آنلاین
تاريخ عضويت: July 2007
نوشته ها: 13,431
 
کاربر مقابل از VaNDaL به دلیل این نوشته سودمند تشکر کرده است :
|+| نوشته شده توسط سحر در شنبه بیست و سوم شهریور 1387 ساعت 13:22 |

خدایا شکرت
خدایا شکرت            

 

نمیدونید چه لذتی داره وقتی میفهمید هر چه دارید خدا به شما بخشیده .

                                                             

|+| نوشته شده توسط سحر در شنبه شانزدهم شهریور 1387 ساعت 12:28 |

چـــــــــــــرا خدا را از یـــــــاد بردید ای مــــــرم نمک ناشناس!!!!!!!!
 

 

 رسم اين شهر عجيب است، بيا برگرديم


قصد اين قوم
فريب
است، بيا برگرديم


آن كه يك روز دل به نگاهش داديم


خنده اش
سرد وغريب
است بيا برگرديم


عشق
بازيچه شهر است ،ولي در ده ما


دختر
عشق نجيب است،بيا برگرديم

 

من از نسلي هستم که جرات دارد به وجود خدا شک کند. بر توانايي او شک کند.
نسلي که جرات دارد او را نقد کند. او را انکار کند، بر او بشورد و نادان بخواندش.
نسلي که اربابي نمي پذيرد!
 
 
 
 
 

 

 

چنگ دل آهنگ دلکش میزند         ناله عشق است و آتش میزند

 

قصه  دل دلکش است وخواندنی     تا ابد این عشق و این دل ماندنی

 

مرکز درد است و کانون شرار      شعله سازو شعله سوزو ششعله کاو

 

خفته یک صحراغرور درچنگ او  یک نیستان ناله در آهنگ او

 

نغمه را گه زیرو گه بم میکند         بر منی آتش فراوان میکند

 

هرکه عاشق پیشه تر بی خویش تر  هر دلی بی خویش تر درویش تر

 

در دل من با غ ها از لاله ها          همچو نی در بند بندش ناله ها

 

 

 

 

 

 

 

 حتی کسانی که سنگ

 

 رو مــــــیپرســــــتیدنـــــــد در برابر سنــــگهاشون

 

سجده میکردنــــــو جز سنگــــها از کس دیگه ای

 

 چیزی نمیخواستن اونـــــــــوقت مــــــــا ها  حتی

 

از نماز هم دریغ میکنیم به هـــــــر کسی به غیــر

 

از خدا التمـــاس میکنیــــم و از هـــــــــر کسی به

 

غیر از خدا طلــــــــــــــب نیــــــــــــاز میـــــــــــکنیم

 

 

 

پروانه ها انقدر كوچكند كه جاي هيچكس راتنگ نميكنند ... ولي باز هم فروتنانه خود را از ميان تا ميكنند

 

 

 

نشنو از نی چون حصیری بینواست____________________بشنو از دل, خانه ی امن خداست!
نی چو سوزد مشتی خاکستر شود___________________دل چو سوزد خانه ی دلبر شود!


 

 

همه مطالب از خودمه بجز برخی شعر ها

 

 

محقر:سحر

 

.

|+| نوشته شده توسط سحر در دوشنبه هفتم مرداد 1387 ساعت 19:20 |

Aşklar yalan

 

 

اگر همه جمعیت روی کره ی زمین 100نفر باشند با نسبت هائی که امروز وجود خواهد

داشت:

57 نفر آسیائی

 

۲۱نفر اروپائی                                                     

 

۸نفر آفریقائی

 

6نفر آمریکائیند(از آمریکای شمالی و جنوبی)

 

52 زن و 48 مرد

 

30نفر سفید پوست اند

 

70نفر رنگین پوست

 

30 نفر مسیحی

 

70 نفر غیر مسیحی

 

6 نفر 59%کل ثروت دنیا را دارند که از  آمریکای شمالیند

 

80 نفر در فقر زندگی میکنند

 

50 نفر از سوء تغذیه خواهند مرد

 

70 نفر میتوانند بخوابند

 

فقط یک نفر تحصیلات عالی دارد

 

فقط یک نفر کامپیوتر دارد

 

اگر شما:

هرگز مرگ خویشاوندی را در جنگ ندیده اید

 

اگر هرگز برده نبوده اید

 

اگر هنوز شکنجه و آزار نشده اید

 

بدانید که از 500میلیون نفر خوشبخت ترید!

 

اگر خوراکتان را در یخچال نگه میدارید

 

و پو شاکتان را در کمد

 

اگر سقفی بالای سرتان دارید

 

و جا ئی برای خواب

 

از 57%کل جمعیت دنیا ثوتمند ترید!

                                                        پس قدر خود را بدانید!

 

 

 

 

ای دوست من

خورشیدمو شهاب قبولم نمیکند

 

سیمرغم و عقاب قبولم نمیکند

 

ایروح بیقرار چه با طالعت گذشت

 

عکسی شدم که قاب قبولم نمبکند

ای دوست من:

    من آن نیـستـم کـه مـیـنمایــم

 

    نمود پیراهنی است که به تن دارم

 

پیراهنی بافته ز جان

 

                                    که مرا از پرسش های تو

 

 و تورا از فراموشی من در امان میدارد

 

آن "مــــــن"ی کـــه در مــن اسـت

 

در خانـه خامــــوشــــی ساکـن است

 

و تــا ابـد همـــانـــــجــا مـیـمـانـد

 

ناشناس و درنیافتنی

 

من نمیخواهم هر چه میگویم باور کنی

 

و هر چه می کنم بپذیری

 

زیرا سخنان من چیزی جز

 

                          صـدای اندیـشه های تـو

 

و کار های من چیزی جز

 

                         عمل آرزو های تو نیستند

 

هنگامی که تو میگوئی "باد به مشرق میوزد"

 

مـن مـیـگـویـم" آری بـه مـشـرق مـیـوزد"

 

زیــرا نمیخــواهم تـــو بدانـــی که انـدیــشه مـــن دربـنـد بــاد نـــیســــت........

 

                                                  بلکه در بند دریاست دریائی بی کران

 

تو نمیتوانی اندیشه های دریائی مرا دریابی و من نمیخواهم که تو دریابی چرا که..

 

                                                   میخواهم در دریا تنها باشم.........

 

وقتی که نزد تو روز است

نزد من شــــــب است

 

با این همه من از رقص روشنــای نیمروز

 

بر فراز تپــــه ها سخـــن مـــیــگویـــم

 

زیرا که تو ترانه های تاریکی مرا نمیشنوی

 

و سایش بال های مرا بر ستارگان نمیبینی

 

و من گوئی نمیخواهم تو ببینی یا بشنوی

 

                                             میخواهم با شب تنها باشم......

 

هنگامی که تو به آسمان خودت فرا میشوی من به دوزخ خودم فرو میروم

 

 من نمیخواهم تو دوزخ مرا ببینی

 

شراره اش چشمت را میســوزاند

 

و دودش مـــشامــت را میــآزرد

 

ومن دوزخم را بیش از آن دوست دارم که بخواهم تو به آنجا بیایی

 

 

                                         میخواهم در دوزخ تنها باشم ...........

تو به راستی وزیبائی

 

و درستی مهر میورزی

 

و مـــن از برای خاطــر تو میگویــم که

 

مهر ورزیدن به اینها خوب و زیبنده است

 

ولی در دلــــم به مهـــــرتو میـــخندم

 

گر چه نمیخواهم تو خنـــده ام را ببینی

 

                                      میخواهم تنها بخندم.................

 

دوست من تو خوب و هشیارو دانا هستی

 

یا نـــــه تو عیـن کمالی

 

و من با تــو از روی دانائی

 

 و هشیاری سخن میگویم

 

گـر چه مــن دیــوانـه ام

 

ولی دیوانگی ام را میپوشانم

 

میخواهم تنــها دیوانه باشم

 

دوست من

تو دوست من نیستی

 

ولی من چگونه این را به تو بگویم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

راه من راه تو نیست گر چه باهم راه میرویم

 

                         دست در دست......

 

                           تا چندی دیگر دمی بر بال باد می آسایم

 

                          وآنگاه زنی دیــگر باز مـرا خواهد زاییــد

( این شعر از من نیس ولی حرف دلمه)

     

به راستی کسی که توانائیه نه گفتن ندارد چه باید بکند؟

 

چگونه باید فهماند این کلمه 2حرفی را؟؟؟؟؟؟............نه 

              

 

|+| نوشته شده توسط سحر در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 ساعت 13:32 |

که جاودانه خود را به دریاچه سپرد.............

 

سلام به همه کاربران گرامی اگه چند دقیقه بیشتر صبر کنید صفحه لود میشه عزیزانی که تو نظرات گفتن هم فونت هم صفحه سیاهه حتما صفحه کاملا براشون لود نشده   باتشکر (سحر) 

 

 

 

که جاودانه خود را به دریاچه سپرد.............

 

تموم نشده بود گوئی آن را انتهائی نبود بیخودانه میآمد اشکهائی که نباید میامد از خونه

 

 که بیرون زد امید برگشتن نداشت فکر بدی توی ذهن کوچیکش میچرخید ذهنش خالی

 

شده بود میترسید ساعت از نیمه شب رها شده بود وبه سرعت باد میچرخید آنچنان که

 

مولا علی فرموده بود زمانو فرصت همچون ابر میگذرند ... نمیدانست به کدام جهت

 

رو کند .... از این همه ندانستنها حرصش گرفته بود .....شاید باید میخوابید ....خوابی

 

که آرامش میکرد....چشمان خیسش را آرام میبست و حس میکرد در تشک خیال فرو

 

رفته ...آه که چه حس خوبی بود ....بهترین راه بود ولی ...بوق...بوق....نمیشد آرامش

 

به شهر بیگانه بود خواب چاره ساز نبود ......به تندی راه میرفت گوئی به دنبالش

 

میگردند همه ثانیه ها ...و او بی ابا میدوید تا دست زمان به او نرسد آرام نشست و...نه

 

دیگر یارای رفتنش نبود ....نشسته بود احساس آرومی میکرد ...حواسش برگشته بود

 

مثل کبوتری که به لونش برگرده جای خوبی بود ....برای فکر کردن برای آروم

 

شدن....یک آن فکر کرد چرا اونجاس؟ ساعت از نیمه شب رها شده بود همه به سمت

 

خونه ها بودند پسر ها با دختر ها مادر و پدر ها با بچه ها بی توجه به حال او که کنج

 

خیابان تنها نشسته بود ..............آرام زمزمه میکرد لحظه ها را با تو بودن در نگاه

 

تو شکفتن حس عشقو در تو دیدن مثل .......مثل هیچ چیز نبود حتی یک

 

رویا ...ساعت از نیمه شب رها شده بود فکر بدی در ذهن کوچکش میچرخید ....فکر ا

 

و به هدفهای بی پایانش جامه عمل میپوشاند ....همچنان که وقتی در کنار او بود ا

 

هدافش رسیدنی بود او که نبود هدف ها به چه درد میخورد ...او که  همه بودنها و ن

 

بودنها را معنا میداد ...حال که نیست چه؟.....فکر بدی در ذهن کوچکش

 

میچرخید .....مرگ تنها راه بود ....واژه ای که همیشه از آن میترسید حال بهترین راه

 

رهائی بود ...... حس پاتیلیو گیجی مضحکی داشت  .....به جنبش آمده بود به طرف پل

 

در حرکت بود از درون اورو به مرگ میخواندند اما از برون او را میکشیدند ...گاه جا

 

میزد ...میگریخت میرفت اما در ذهن خود به عقب ....به گذشته به لحظه های بود ن

 

او  اولین بار بود کسی را چنین عاشق خود

 

میپنداشت افسوس لحظه های با او بودن اندک بود....به پل رسید هزار فکر از ذهن او

 

میگذشت ...گناه از چه کسی بود ؟به دورترین نقطه ی دریاچه مینگریست به جائی که

 

آسمان به زمین میرسید.....به افق.... ماه روی دریاچه به روشنائی میدرخشید چه

 

زیبائی پرشکوهی به دریاچه داده بود دوست داشت در این زیبائی غرق شود از پل که

 

به پائین نگریست وحشت وجود او را پر کرد خود کشی گناه غیر قابل بخششی

 

بود ...اگر میمرد ....اگر خود را به دست رودخانه میسپرد آیا خالقش او را

 

میبخشید؟....بغضش گرفت ....بغض را در گلو نشکست بر خلاف همیشه .....چقدر

 

آرزو داشت وقتی بغض دارد فریاد بزند ...فریاد میکشید....نعره میزد ...نعره ی او به

 

بلندای عرش رسید عرش کبریائی لرزید....آه کرد ...خاموش ماند ...خسته بود ....راه

 

کجا بود؟  نشست از نرده ها به پائین مینگریست ....خسته بود ...جسمیو از اون بدتر

 

روحی .....به افق مینگریست به جائی که آسمان به زمین میرسید .....این همیشه

 

باوری غیر قابل درک بود یک لحظه از افکار خود رها شد ...

 

 آری آسمان به زمین رسیده بود...وقتی آسمان به زمین

 

رسیده پس اونیز میتوانست ....ساعت از نیمه شب رها شده بود ....به تندی

 

میگذشت ....جوان به خود آمد .....هنوز آخر جاده نبود.....امیدی جاودانه به خالقی

 

جاودانه ....زیر لب خواند ...اقرا ...اقرا بسم ربک الذی خلق.....بخوان به نام او ...به

 

نام او که آفرید  دوتا دوتا تا عشق بورزید تا با یکدیگر باشید نه بر پایه ی نیاز ها که

 

راز ها......و اگر در امر خویش پاک بودید به هم میرسید و اگر نرسیدید پایان راه

 

نیست ....وعده ی جهانی باقی را به شما میدهم .....ساعت از نیمه شب رها شده

 

بود.....بلند شد سر به آسمان بلند کرد خدا را شکر گفت ....ته دلش خالی شد .....امید

 

داشت به او که همه ی زندگیش بود برسد اما او مرده بود .....فراموش کرده بود برای

 

چه به آنجا آمده بود ....پاهایش سست شد ...دوباره نشست اشک میریخت ......انقدر

 

گریه کرد تا خسته شد چشمانش را بست .....قاصدکی نورانی را دید ....همه چیز را

 

فراموش کرده بود قاصدک به نظر زیبا بود بوی خوبی میآمد ....هوای سرد شب

 

احساس نمیشد باد گرمی میوزید قاصدک به نور میرفت .....به دنبال قاصدک

 

رفت ....رفت تا چشم باز کرد دید از جائی که پل خراب بود به پائین پرت شده.....مهم

 

نبود قصدش گرفتن قاصدک بود ......به سختی روی تخته سنگ افتاد هنوز نفس

 

میکشید .....قاصدک به آرامی کنار او نشست....قاصدک رو توی دستای سردش

 

گرفت ...دیدی آخرش گرفتمت؟.....نوری به چشمش زدو آروم چشماشو بست..........

 

که جاودانه خود را به دریاچه سپرد.....زمان ایستاد .....دستای سردش سردتر

 

شد .....دختری را میدید ...آری او همان بود که همه ی زندگی او بود....

 

 واین چنین پروردگارت اورا به آرزویش رسانید بدون این که به گناه غیر قابل

 

بخشایش خودکشی گفتار شود..............هر چه خواهی ز او بخواه عشقت را قلبت را

 

و همه ی زندگیت را که او خالق بی نیاز ماست.

 

پروردگارم به تو عشق میورزم و تنها از تو طلب یاری میکنم که تو بخشنده ترینی

 

محقر :سحر(کلیه ی داستان از خودم بود)  

              

   من به نظر شما محتاجم و این نیاز را نتوان پنهان کرد

 

|+| نوشته شده توسط سحر در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 ساعت 0:5 |

< نگاه آسمون سرده اونم آفتاب و گم کرده زمستونه زمستونه تو باور ميکني يا نه؟ هوا ابري و دلگيره ولي بارون نميگيره براي گريه حيرونه تو باور ميکني يا نه؟