+
نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 19:31 توسط H o m e l e s s B o y
|
غم دوریت منو بی آشیون کرد
حالا به زیر بارون خیس آبم
نیا سراغه من بده ببینی
که شب ها روی کارتن ها میخوابم
که شب ها روی کارتن ها میخوابم ...
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1391ساعت 22:40 توسط H o m e l e s s B o y
|
ترا من چشم در راهم
شباهنگام
که می گیرند در شاخ " تلاجن" سایه ها رنگ سیاهی
وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم
ترا من چشم در راهم.
شباهنگام.در آندم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند
در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام
گرم یاد آوری یا نه
من از یادت نمی کاهم
ترا من چشم در راهم.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 17:16 توسط H o m e l e s s B o y
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 17:4 توسط H o m e l e s s B o y
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 1:26 توسط H o m e l e s s B o y
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 0:52 توسط H o m e l e s s B o y
|
.:: واحه ای در لحظه ::.
به سراغ من اگر میآیید،
پشت هیچستانم.
پشت هیچستان جایی است.
پشت هیچستان رگهای هوا، پر قاصدهایی است
که خبر میآرند، از گل واشده دورترین بوته خاک.
روی شنها هم، نقشهای سم اسبان سواران ظریفی است که صبح
به سر تپه معراج شقایق رفتند.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 0:18 توسط H o m e l e s s B o y
|
http://s1.picofile.com/file/6858600600/Alireza_Roozegar_Jome_MP3Archive_ir_.mp3.htm
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 23:58 توسط H o m e l e s s B o y
|
شايد از رفتن من دلتنگ باشي...
شايد كه اين مسافرتِ مرا، به بي تجربگي و بي وفايي حمل كني. ممكن است مرا ديوانه خطاب كني. تمام اين چيزها امكان دارد كه در مخيله ي پُر از محبّتِ يك مادر مجسّم شود. اما اگر در كُنهِ خيالاتِ من تعمّق كني، خواهي ديد كه اين خيالات چقدر مقدس و بي آلايش است.
هميشه مي خواهي مرا ببيني. من خودم هم همين را مي خواهم، اما مانعي در پيش است. هرگز نمي توانستم در شهر بمانم و آنطوريكه بارها گفته ام، متحمّل تملّق و بندگي باشم. نمي توانستم دوره ي زندگاني را به انجام كارهايي كه شايسته ي من نيست، بسر آورده باشم. هر كس محقّقاً به مقتضاي طبيعتِ خودش كار مي كند. من هم مي خواهم كاري كنم كه شايسته ي من است.
معتقد باشيد كه در عالم، يك محبتِ نوعي هم هست. من كه مي بينم به ضعفا چه مي گذرد، چطور مي توانستم راحت بنشينم، در صورتي كه خودم را اقلاً انسان خطاب مي كنم؟
مادر عزيزم! گريه نكن! از سرنوشتت پيشِ همسايه شكايت نداشته باش! پسرت بايد فردا در ميدان جنگ، اصالت خود را به خرج دهد. با خونِ پدرانِ دلاورم، به جبين من، دو كلمه نوشته شده است: خونِ انتقام.
اگر مرا دوست داري، دوستدار چيزي مي شوي كه من آن را دوست دارم. مرگ و گرسنگي را در مقابل اين همه گرسنگان و شهداي مقدّس دوست داشته باش، تا زنده و سير بمانيم.
برادرم به ولايت نزديك شده است. لشكر گرسنه ها درحواليِ كلاردشت هستند. شيطان با فرشته مي جنگد. پدرم فردا اينجا مي آيد. چند روزي را با هم خواهيم بود. اما بعد از آن مي روم به جايي كه اين زندگيِ تلخ را در آنجا وداع كنم يا آنكه از اين روزگار خفه شده، حقّم را به جبر بگيرم.
غمِ بيهوده مخور كه به شهر نمي آيم. مايوس مباش! آتيه مثلِ آسمان است كه به تيرگي و صافيِ آن نمي توان اطمينان كرد. من همه را دوست دارم. خواهرهاي من! دلتنگ نباشيد. سفر، سفر مرد، بدترين عاقبتش مرگ است نه ننگ و بداصلي.
آيا به چندين هزار كشته ي ميدان هاي جنگ، تمام ضعفاي كشته شده، نمي خواهيد يك نفر برادرتان را هديه كنيد؟ البته اگر حقِّ انتقام در شما مي جنبد .
برگرفته از
http://www.nimayooshij.com/
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 23:38 توسط H o m e l e s s B o y
|